وبلاگ اولین طرفدار شهاب حسینی و پارسا پیروزفر

http://taklink.com/wp-content/uploads/2012/10/shahab-9.jpg

تصمیم داشتم پس از پایان اجراها و پس از پنج ماه
کنارِ هم بودن، تمرین کردن و گذراندن لحظات سخت و شیرین، چند خطی بنویسم. برای احمد ساعتچیان و شهابِ حسینی عزیزم. برای اینان که با شناختی اندک از من و جنسِ بازی ام اعتماد کردند و ایفای یکی از نقشهای سختِ نمایشنامۀ ملاقات را بر عهده ام گذاشتند و رفیقانه تا آخرین روز همراهم بودند.


برای فرانکِ آنروزها قبول

این پیشنهاد نوعی رنسانس بود. سه سال بود تصمیم گرفته بودم بازیگری را رها کرده و به علائق دیگری مثل داستان نویسی، ترجمه، فیلمسازی و عکاسی بپردازم. اما پیشنهادتان چنان اغوا کننده بود که پس از دو هفته کلنجار رفتن با خود و درون خود نتوانستم از آن بگذرم. بازیگریِ تئاتر برای من که از ابتدا به سودای آن به کلاسهای بازیگری رفته بودم، موضوع ساده ای نبود که بتوانم به راحتی از آن بگذرم. اما نگران بودم. به دو دلیل. دلیل اول این بود که من شبیه معتادی بودم که اعتیادش را ترک کرده و حالا با پیشنهادی بسیار اغوا کننده روبرو شده و یارای مقاوت در برابر آن را ندارد و دلیل دوم اینکه قرار بود در این کار در کنار بازیگرانی بسیار حرفه ای چون شما قرار بگیرم. سه بازیگر که هر یک ستاره های عرصۀ خود بودند. شهاب حسینی. احمد ساعتچیان و مهدی بجستانی. نگرانی از بابت خوب نبودن و از بابت شکستن عهدی که سه سال بر سر آن مانده بودم و در حال تحصیل در رشتۀ عکاسی بودم تا از هر بابت خیال خود را بابت بازنگشتن به عرصۀ بازیگری راحت کنم. علی رغم علاقۀ نهانم و علی رغم به زعم دیگران استعداد ذاتی ام. اما خدا خواست، شما خواستید، من خواستم و شد.
هر چه به روزهای تمرین نزدیکتر می شدیم ترس من بیشتر می شد. اما در نهایت به احمد ساعتچیان اعلام کردم که هستم. و از او خواستم تا خیلی بیش از آنچه باید به من کمک کند تا نگرانی هایم بر طرف شود. گفت من کاری با تو خواهم کرد که سمندریان در نمایشِ بازی استریندبرگ با من کرد. نگران نباش و به من بسپار. حالا دیگر نگرانیهایم را برای خودم نگه داشته بودم و بروز نمی دادم. چون بودن او در کنارم یعنی پرهیز از هر نوع نگرانی و استرسِ صحنه. میدانستم که او در کارش بسیار جدی است و او هم میدانست که بازیگری برای من حیثیتی است نه عشقِ دیده شدن و مشهور شدن.
روز نخستِ تمرین شهاب آمد. بازی ات در فیلمی تمام شده بود و جلسات تمرین به طور جدی آغاز شد. استرس از بازی در حضور شهاب حسینی باز به سراغم آمد. نگرانی از اینکه من را برای آنا نپذیری. اما پذیرفتی. هر چه بیشتر از روزهای تمرین می گذشت بیشتر به ذاتِ دوستداشتنی تو پی می بردم. به ذاتِ بخشندۀ تو. هر چه در توان داشتی انجام میدادی تا کاری بی نقص روی صحنه ببریم. هیچ آگاهی ای از سابقۀ کاری من نداشتی اما به احمد اعتماد کرده بودی و بعدها به من و شاید من اولین و آخرین انتخابت برای این نقش بودم.
روزهایی هم بود که کمی از خودم نا امید می شدم و دلم میخواست کار را رها کنم و شخص دیگری جای من بیاید. اما هیچیک از شما دو نفر گویا آنایِ دیگری را متصور نبودید. اعتقاد داشتید شبیه ترین آنا فروید من هستم. این را شهاب حسینی، روزی که اولین اجرا را می رفتیم بعد از پوشیدن لباس آنا به من گفتی. با شادمانی گفتی: چقدر آنا شدی.
تجربۀ تئاتری ام مربوط می شد به سالها قبل که هنرجو بودم. با دوستانم گروهی تشکیل دادیم و نمایشنامه ای از سِری تجربه های کوتاه برداشتیم و تمرین کردیم. هفت یا هشت ماه. بعدها افراد با تجربه تری به گروه ملحق شدند. کار را به خانۀ پیشکسوتان برای بازبینی بردیم که مردود شد. چند روز بعد شنیدیم شخص مشهوری همان نمایشنامه را دست گرفته و به آن دلیل ما را در بازبینی رد کردند. به همین سادگی هشت ماه تلاشمان بی ثمر ماند. دیگر تجربه هایم اجرای صحنه هایی از نمایشنامه های مشهور بود در زمان هنرجویی ام در کارگاه امین تارخ. بعد از آن جذب تصویر شدم(نمیدانم اصطلاح درستیست یا نه). کارهای خوب با کارگردانان خوب و اگر کمی خوش شانس تر بودم کارهایم بهتر دیده می شدند. در تمام این چند سال نمیدانستم که سر دیگر این زنجیر به نمایش ملاقات وصل خواهد شد و این یعنی یک شروع عالی در تئاتر. حتی عالی تر از عالی که به دلیل اعتماد شما دو نفر به من، میسّر شده. دو کارگردان بی نظیر. دو کارگردانی که نه فریاد می زدند، نه تحقیر میکردند نه به سخره می گرفتند نه خود را برتر میدیدند و نه هیچ رفتار کلیشه ای که اینروزها در سینما و تئاتر باب است را از خود بروز میدادند. فقط و فقط تلاش می کردند تا کار از همه نظر عالی باشد. وقت می گذاشتند برای تک تک شخصیتها. برای لحظه به لحظۀ صحنه ها و برای کلمه به کلمۀ دیالوگها و اگر حساسیت بالای شما دو نفر و صمیمیت گروه چهار نفرۀ بازیگران نبود بی شک ملاقاتی شیرین در کار نبود. ملاقاتی سرد و تلخ انتظار تماشاگران را می کشید.
بازی در نقش آنا فروید با توجه به حضورنسبتاً کوتاهش بسیار بسیار سخت بود. چرا که شخصیتی تاریخی بود و باید از پس مطالعات صورت می گرفت. و تو شهاب حسینی، کتابچه ای پر از تحلیل در ذهن از آنا داشتی که برایم گشودی و من شب و روزم شد آنا. تحقیق در منابع زبان اصلی در مورد آنا فروید. منابع فارسی زبان مختصر بودند و بیشتر دربارۀ جایگاه علمی آنا فروید به عنوان بنیانگذار روانکاوی کودک. اما منابع انگلیسی زبان سرشار بود از نکاتی دربارۀ شخصیت چند لایۀ آنا.
نمایشنامه می گفت: آلمان نازی به اتریش حمله کرده و در پی کشتن یهودیان است و در پی کشتن مغز فروید و دخترش. آنا هر روز شاهد صحنه های دلخراش از کشتن هم کیشان و دوستانش است. شاهد کتک خوردن اقوامش تا سر حد مرگ. پدرش که تنها عشقِ زندگی اش است بیمار است. سرطان حنجره دارد. لجوج است و راضی به امضای سند آزادیشان نیست، به دلایل واهیِ روشنفکرانه و محافظه کارانۀ حاصل از پیری و بیماری.
تحقیات می گفت: آنا دختریست افسرده و عاشقِ پدر. دختریست با هوش که در هفده سالگی به پنج زبان زندۀ دنیا تسلط یافت. دختریست زیرک که در پنج سالگی در جلسات روانکاوی آرام در گوشه ای می نشست و مطالب علمی را می بلعید. دختریست که با هیچکس سلوکش نمی شود مگر پدر. با مادرش مشکلات جدی دارد. با خواهر و برادرهایش و دیگر دختران و پسران همسن و سالش نمی سازد. دختریست که چهار سال به دلیل بیماری افسردگی تحت درمان پدر قرار گرفته است. اگر چه کاملاً مداوا نشده. دختریست حساس که با تمام عشقش به پدر حتی گاهی با او نیز بحث و جدل داشته. گاهی حتی افکار و عقاید او را رد می کرده.
منطقم می گفت: آنا بیش از هر چیز یک زن است با تمام عواطف و احساسات زنانه. با تمام عواطف و احساسات انسانی که وقتی توحش و ظلم و جور نازیها را می بیند نمی تواند جلوی اشکهایش را در مقابل پدر بگیرد. نمی تواند گاهی جلوی لرزش صدایش را هنگام حرف زدن با پدر بگیرد. اما در مقابل نمادِ ظلم و توحش و نادانی که افسرِ نازیست محکم می ایستد و با قدرت حرفش را می زند.
جمع این سه گزینه و کتابچۀ تحلیل شما دو نفر شد آنائی که من روی صحنه بازی کردم. آنای ستمدید با غروری تخریب شده، چون پدرش که به قول غریبه، یکی از بزرگترین متفکران قرن والبته کل دانش بشریت است توسط نادانان تحقیر می شود. کتابهایش را در میدان شهر به آتش می کشند و فروید با متانت می نویسد: خوب است کتابهایم را می سوزانند. اگر در قرون وسطی بودیم خودم را جای کتابهایم می سوزاندند. تحمل این تحقیر برای آنای جوان ثقیل است اما برای فروید بیمار و سالخورده شاید کمتر عذاب آور باشد.
تو شهابِ حسنی گفتی: آنا در چهار دیواری دفتر کار پدرش تنها وتنها یک دختر است نه یک روانکاو نه یک سخنران و نه یک فعال سیاسی یا حقوق بشر. فقط و فقط یک دختر است که می تواند سرش را روی شانۀ پدرش گذاشته مثل کودکی بگرید و یا در آغوش پدر بیمارش با گریه از او بخواهد که سند آزادیشان را امضا کند.
و درست گفتی. اینکه دیوار چهارم که در تئاتر همان تماشاگر است، وارد حریمِ خصوصی پدر و دختر شده و برخی انتظار دارند آنای روانکاو را در آن شرایط بحرانی ببینند بر می گردد به تصور اشتباه تماشگر. نه ارائۀ تصویری که من به کمک تو و احمد، از آنا نشان دادم. و خوشحالم که نود درصد در کارم موفق بوده ام. به دلیلِ نظرات بسیاری از تماشاگران، دوستان و آشنایان منتقدم که بی تعارف و بی رحمانه من را قضاوت می کنند و آنایی را دیدند که فرسنگها از فرانک دورتر بود. این میزان رضایت یعنی موفق بودنِ ما سه نفر در ارائۀ شخصیت آنا.
در پایان ممنونم که اجازه دادید تا هر روز چیزی جدید به نقش اضافه کنم. ممنونم که اجازه دادید تا خیلی چیزها را روی صحنه تجربه کنم. ممنونم که هر روزِ تمرین و اجرا انرژیِ بسیار خوبی به سویم سرازیر کردید. ممنونم روزی که ساعت هشت و ربع به دلیل ترافیکِ وحشتناکِ تهران، به فرهنگسرای نیاوران رسیدم به جای داد و فریاد و عصبانیت، به آرامشم کمک کردید و کلمه ای ناراحت کننده بر زبان نیاوردید. ممنونم از خیلی چیزهای دیگر که در این نوشته نمی گنجد.

سخنی در پایان

*شهاب حسینی
برادرِ عزیزی که زحماتش را در نمایش ملاقات هرگز از یاد نخواهم برد. او در تمام این چند ماه همیشه سرشار از انرژی بود. هر گاه ایرادی در ارائۀ نقش داشتم با برباری من را هدایت می کرد و باز چندین صفحه تحلیل در اختیارم قرار میداد. صمیمانه از او تشکر می کنم و بخاطر اعتمادش همیشه مدیون او خواهم بود و آرزویم برای او این است که به آرزویش، بازی در بهترین نقش زندگی اش در سن 70سالگی برسد.

*احمد ساعتچیان

پارتنری بی نظیر است که تنها به خوب بودن خود روی صحنه نمی اندیشد و تلاش می کند تا بازیگر مقابلش را روی صحنه یاری دهد. در طول اجراها بازی در کنار او برایم سرشار از لذت بود و جز بخاطر صدای پر حجم و فوق العاده اش آنهم در صحنه هایی که بازیها در دل هم می رفتند به مشکل دیگری بر نخوردم. هر شب از او می خواستم رعایت حالِ صدای سوپرانویِ من را بکند و آنقدر با صدای زیبایِ تِنورش بر صدای من سایه نیندازد. گاهی یادش می ماند و گاهی نه. و همین گاهی ها برایم تجربه ای گرانبها شد که با تمرینات به صدایم حجم و برد بدهم.

*مهدی بجستانی

دوستِ عزیزی که بر خلافِ گشتاپو بسیار متین، آرام، ساده و بی ریاست. روی صحنه دشمن و خارج از صحنه بهترین دوستم بود.هر بار روی صحنه برخورد شدیدی انجام می شد نگرانی را از نگاهش می خواندم و چقدر بخاطر نوعِ لباس و پوشش من روی صحنه رعایتم را میکرد.

*پریچهر حسینی
همسرِ نازنینِ شهاب. دوست عزیزی که هر وقت بود انرژی ام افزون تر بود و شبهایی که نبود انگار گمشده ای داشتم. بانویی دوستداشتنی و همسری نمونه و دوستی همراه، خوش قلب و مهربان.

فرانک حیدریان
هشتم آبانماه هزارو سیصدو نود و یک
منبع :صفحه فیس بوک شهاب حسینی
نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۱ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ توسط نظرات ()


Design By : Pichak